آهنگ جدیدم رو میتونید از لینک زیر دانلود کنید
لینک مطلب : http://ahanghaa.us/article2091.html

فرمت : MP3 / کیفیت : 128Kbps
... و بهنود شجاعی هم اعدام شد !
روحش شاد ، یادش سبز ، خدایش بیامرزد ...
محمد مصطفایی چنین نقل میکند :
منتظر بودم تا زمان بگذرد و به درب زندان اوین روم. حدود ساعت ۲:۳۰ دقیقه با کوهیار گودرزی قرار گذاشتم و به سمت زندان اوین رفتیم. حدود ۲۰۰ نفر از فعالان حقوق اجتماعی و تعدادی مادر داغدیده هم حضور داشتند. منتظر بودیم که اولیاءدم به زندان بیایند. بعد از گذشت یک ساعت مادر و پدر احسان (مقتول) را به همراه برادر و خواهرش دیدیم. جمعیت به سمت وی رفتند تا با التماسهای خود آنان را از اعدام بهنود منع کنند. مدتی گذشت و مادر و پدرش گفت که ما گذشت می کنیم. جو بسیار سنگینی حاکم شده بود. درب زندان باز شد . اولیاءدم من و آقای اولیایی فر به داخل زندان رفتیم. مدتی در سالن انتظار ایستادیم. فکر می کردیم که اولیاءدم گذشت خواند نمود و بهنود اعدام نخواهد شد. مدتی گذشت صدای دعاهای فعالان از بیرون زندان به گوش می رسید. بعد از چند دقیقه وارد سالن دیگری شدیم. بهنود یا تعدادی از مسئولین زندان هم حضور داشتند. وقتی اولیاءدم به داخل رفت. بهنود به دست و پای آنها افتاد و خواهش و التماس کرد که او را نکشند. سرپرست اجرای احکام صورتجلسه اجرا را تنظیم کرد. چند نفر از مسئولین زندان، من و آقای اولیایی فر به سمت اولیاء دم رفتیم از آنها خواستیم و التماس کردیم که بهنود را اعدام نکنند. مادر مقتول گفت من الان نمی توانم فکر کنم باید طناب دار را به گردن بهنود بیاندازم. بعد از چند دقیقه صدای اذان به گوش رسید. بهنود به اتاقی رفت تا آخرین نماز زندگی اش را بخواند. او رفت تا از خداوند خود طلب مغفرت کند. پس از اتمام نماز همگی به محوطه زندان رفتیم. وحشت داشتم و تمام بدنم می لرزید و نمی دانستم که عاقبت این پسر بی مادر چه خواهد شد. بهنود وقتی به دست و پای مادر و پدر مقتول افتاد به مادر مقتول می گفت که من مادر ندارم تو رو به خدا شما مادری کنید و من را اعدام نکنید. همگی به سالن دیگر رفتیم. در سالن چهار پایه مستطیل شکل آهنی وجود داشت که بالای آن طناب دار پلاستیکی آب رنگی نصب کرده بودند. بهنود می آرزو داشت آسمان آبی را در آخرین لحظه زندگی خود ببیند ولی داشت طناب دار آبی می دید. اولیاءدم داخل رفتند و پس از مدتی بهنود را به آن سالن کذایی بردند. سالنی که اعدامها در آنجا صورت می گرفت. من تا به حال ندیده و نشنیده بودم که اجرای احکام یک نفر را به صورت خاص در زندان اوین اعدام کند. ولی برایم تعجب انگیز بود که چرا بهنود به تنهایی اعدام می شد. شاید این هم از بد اقبالی او بود که تنها به آسمان رود. کسانی که آنجا بودند باز هم از مادر و پدر بهنود خواهش کردند و گفتند اگر با خدا معامله کنید زیان نخواهید دید. مادر مقتول گفت باید طناب دار را به گردن بهنود بیاندارید. بهنود به بالای چوبه دار رفت و طناب را به گردنش انداختند. چند ثانیه ای نگذشت که مادر و پدر مقتول به سمت چارپایه رفتند و آن را از زیر پای بهنود کشیدند. بهنود به ملکوت اعلی پیوست.
طاقت دیدن این صحنه را نداشتم. تا چارپایه از زیر پای بهنود کشیده شد تمام اطراف سیاه شده بود.
امروز دیگر بهنود در زندان و بین دوستان خود نیست. جای خالی بهنود را احساس می کنند.
من تمام تلاش خودم را کردم ولی هیچ فایده ای نداشت. باز هم عقیده دارم او مستحق مرگ نبود.
او نمی بایست اعدام شود.
ولی اعدام شد.
اعدام
آخرین سخنان و خواسته های بهنود شجاعی - صبا واصفی
این مصاحبه وقتی انجام شد که بهنود هنوز زنده بود. هیچ وقت فکر نمی کردم نوشتن فعل «بود» این قدر تلخی به جانم بریزد. بهنود از پشت تلفن گفت: «آدم به امید زنده است»... کاش وقتی شما این مصاحبه را می خوانید بهنود هنوز زنده «باشد». کاش رنگ سرخ آسمان بامدادی، آخرین رنگ چشمهایش نباشد؛ کاش آسمان آبی بعد از طلوع را ببیند...
اگر بخواهی نقاشی بکشی از چه رنگی استفاده می کنی؟
آبی
چرا آبی؟
به خاطر آسمون. خیلی وقته که آرزو دارم از بیرون زندان ببینمش.
چند بار تا حالا برایت حکم صادر شده ؟
تا الان سه بار رفتم پای چوبه که رییس قوه قضاییه به من وقت داده. چهار پنج بار هم دو سه روز مانده به اجرای حکم به من وقت دادند.
شب اجرای حکم را در کجا می گذرانی؟
در یک سویت تنها دور از همه. اون جا تا صبح هزار بار مرگ رو جلوی چشم هایت می بینی. همه کسانی که آن جا می روند فقط آرزو می کنند که خدا رحمی به دل شاکی بیندازد و رضایت بدهد.
در مسیری که از سلول تا جایگاه اجرای حکم طی کردی به چه کسی یا چه چیزی فکر می کردی؟
بار اول اصلا باورم نمی شد قرار است بمیرم. وقتی سوار اتوبوس شدم که از اینجا به اوین بروم تازه فهمیدم قرار است چه بلایی سرم بیاید. فهمیدم یه کاری کردم که آخرش جدی جدی مرگ است. آن جا فقط به این فکر می کردم که ای کاش خدا یه رحمی در دل شاکی بیندازد و من را ببخشد. فکر می کردم کاش یه لحظه، فقط یه لحظه خودشان را جای من می گذاشتند. اگر احسان جای من بود چه در خواستی داشتند؟ فکر می کردم کاش مادر احسان برای من مادری کند!
خودت تلاش کردی از شاکی رضایت بگیری؟
بله. برایشان چندین بار نامه نوشتم از آن ها خواستم به خاطر امام حسین، به خاطر خدا رحم به جوانی ام کنند. قبول دارم اشتباه بزرگی مرتکب شدم اما آن موقع من بچه بودم اصلا فکرش را هم نمی کردم کار به این جا برسد. از همین جا به آن ها التماس می کنم به خاطر روح احسان به من یه فرصت دوباره، یه زندگی دوباره بدهند.
شب هایی که در سوئیت تنها بودی و منتظر رسیدن زمان اجرای حکم دوست داشتی چه کسی کنارت بود؟
مادرم. مادرم که سال هاست ندیدمش. وقتی 12 ساله بودم بیماری دیابت گرفت. بعد از دو سال نابینا شد و مرد. نه فقط شب های اجرای حکم، هر شب این آرزو را دارم. دلم می خواهد خدا یه رحمی به دل شاکی بیندازد تا من یه بار دیگه بتوانم سر مزار مادرم بروم.
اگر آزاد شوی اولین جایی که بروی کجاست؟
نذر کردم اول بروم جمکران بعد هم سر خاک مادرم.
هنوز امیدواری که شاکی رضایت بدهد؟
نمی شود که آدم امید نداشته باشد. همه آدم ها به امید زنده اند. نا امیدی بزرگ ترین گناه است. تا الان سه بار مرگ را با چشم هایم دیده ام. در این یک سالی که بارها رفتم پای چوبه و برگشتم فقط توکلم به خدا بوده و بس!
این بار چه زمانی قرار است حکمت اجرا شود؟
یکشنبه 19 مهر بعد از نماز صبح.
دوست داری این بار هم اجرای حکمت به تعویق بیفتد؟
نه. نه. واقعا دیگه نمی خواهم به تعویق بیفتد. ولی می خواهم که مارد احسان برایم مادری کند. می دانم که عزیزشان را از دست دادند، می دانم درد بزرگی است ولی دلم می خواهد یک کمی فکر کنند من اصلا قصد قبلی نداشتم. خدا هم خودش می داند من رفته بودم یک نفر را آشتی بدهم. احسانم هم که فوت کرد توی این دعوا هیچ کاره بود. من و احسان هیچ کاره بودیم. رفته بودیم دو نفر را آشتی بدهیم. به مادرم توهین کرد کار به این جا رسید.
تا حالا با خانواده شاکی برخورد داشتی؟
بله. یک بار در دادگاه یک بار هم سری اول که رفتم پای چوبه. آن جا اتاقکی است که در آن نماز صبح می خوانند. بعد متهم را می برند پای چوبه. بعد از نماز به آن ها التماس کردم من را ببخشند. مادرش چیزی نگفت. فقط گریه می کرد ولی برادرش گفت برادر جوانم را کشتی. من واقعا جانی نیستم یک اتفاق ساده، بدون هیچ قصد قبلی کار من را به این جا کشید.
دوستانی داشتی که حکمشان اجرا شود؟
بله . بار اول که پای چوبه رفتیم 5 نفر بودیم . 4 نفر را جلوی چشمانم بالا کشیدند. سری دوم 11 نفر بودیم. 8 نفر را بالا کشیدند. بار آخر 7 نفر بودیم 2 نفر را بالا کشیدند.
اگر ولی دم را ببینی از او چه درخواستی می کنی؟
التماس می کنم تمنا می کنم به خاطر روح احسان از من بگذرد. به خاطر علی اکبر، به خاطر امام حسین من را عفو کنند. من از 17 سالگی در زندان بودم. از بچگی مادر نداشتم. بدبختی زیاد کشیدم. از 17 سالگی تا الان 4 سال و نیم عمرم را در زندان پیش یک مشت خلاف کار گذراندم. به خدا به اندازه تمام عمر یک آدم من تنبیه شدم. از خدا می خواهم دشمن آدم هم گرفتار چنین جایی نشود. از ولی دم می خواهم با خودش فکر کند اگر جریان برعکس بود دلش به چی رضایت می داد، همان کار را بکند. دلم خواهد از ته دل به آن ها بگم تا آخر عمر بردگی می کنم.. می دانم در خواست بزرگی است، چیز زیادی از آن ها می خواهم، می دانم گذشت کردن در چنین حالی خیلی سخت است اما این جا هر کسی قصاص کرده پشیمان شده است. اگر هر کدام از شاکی ها فقط یک هفته در زندان زندگی کنند نه تنها خودشان رضایت می دهند بلکه از همه شاکی ها رضایت می گیرند.
سری دوم یک متهم را با من بدن پای چوبه بعد از مدتی شنیدم همسرش ناراحتی اعصاب گرفته. مادرش هم فلج شده است در به در دنبال خانواده متهم می گشتند از آن ها حلالیت بگیرند. یک متهم دیگر هم بود که بعد از این که زیر چار پایه اش زدند خانواده اش گفتند می خواهیم رضایت بدهیم که قاضی گفت این رضایت را باید 5 دقیقه پیش می دادید.
فکر می کنی اگر پدر تو جای پدر احسان بود رضایت می داد؟
پدرم اذیت می کرد اما مطمئنم رضایت می داد. هر کسی یک لحظه دلش را جای دل متهم بگذاره و احساس کند به او چه می گذرد رضایت می دهد. من 20 ساله ام. باور نمی کنید! گفتنش ساده است ولی وحشتناک است 20 نفر جلوی چشم هایت جان بکنند. هیچ کس نمی تواند خودش را جای من بگذارد و تصور کند چه قدر سخت است. لحظه ای که می بینی هم بندی هایت به دست و پای ولی دم می افتند و فایده ای هم ندارد.
بهنود امیدوارم تا هفته دیگر چنین روزی خانواده ات حضور تو را در خانه جشن بگیرند.
من که دست هایم بالاست. هر چی او بخواهد. رضایم به رضایش.

برگرفته شده از وبلاگ محمد مصطفایی
چشمهایت خیس و نمناک بود آنگاه که در مجادله بودی برای ماندن یا رفتن از کنارم ...
می دیدم شوق و میل ماندن را درون آن دو تیله ی مشکی براق ٬ میخواندم از نگاه مهربانت که خواهی ماند در برم ...
اما نمی دانم کی ٬ چه وقت و کجا نیرویت تمام شد و دیگر نتوانستی تاب بیاوری من نگون بخت را ...
میدانی ؟ دلم شکست ٬ قلبم فرو ریخت و از همان روز با کسی که تو را برد دشمن شدم !
دشمن شدم ٬
دلم هنوز شکسته ٬ روحم سوخته ٬
یادم است آخرین بار بر سر مزارت شاخه گلی غریب دیدم ٬
و از آن روز با تو نیز مانند آنکه تو را برد دشمن شدم !!!
پ.ن : این داستان را در تاریخ ٣٠ مهر نگاشته ام !
here I am in the wind again
floating where it takes me
laughing & splashing in the summer sun
until the alarm clock awakes me
then it's coffee & a kiss & two cigarettes
I'm back out in the cold weather chasing my dreams
Life ain't easy ... life ain't easy
!who ever said it shuold be
life ain't easy... & nothing comes free
the way my mind keeps driftin & the GOD dont alway lend a hand
when my poor heart needs liftin
life ain't easy...life ain't easy
?!CAN YOU HEAR ME
دوباره در باد قرار گرفته ام و به هر کجا که مرا ببرد با او میروم
در آفتاب تابستان میخندم و تن به آب میزنم تا زمانی که زنگ ساعت بیدارم میکند...
بعد از دوفنجان قهوه و یک بوسه و دو نخ سیگار به هوای سرد برمیگردم..در پی رویاهایم..
زندگی آسان نیست..زندگی آسان نیست..
چه کسی گفته است که باید آسان باشد؟!
زندگی آسان نیست.. و هیچ چیز مفت به دست نمی آید..
فکرم در اختیار خودم نیست و خدا هم به دادم نمیرسد وقتی که قلب بیچاره ام نیاز به کمک دارد..
زندگی آسان نیست..زندگی آسان نیست..
صدایم را میشنوی؟!
پ.ن : نوشته ی یک دوست قدیمی ، آتنا !
بی هدف در خیابانها گشت میزنم ٬ از این خیابان به آن خیابان ٬ از این کوچه به آن کوچه ...
چشمم به دخترک زیبا و برنزه ای میخورد که در کنار خیابان منتظر است ٬ بسرعت به سمتش میروم و جلویش ترمز میکنم ٬ نیم نگاهی به من و ماشین می اندازد و سوار میشود ...
اسمش را می پرسم ٬ حالت خاصی دارد ... سوالهای عجیب و غریب از هم می پرسیم ٬ بعد از کمی گفتگو میفهمم تا حدودی همدردیم !
او هم به مانند من ***** بوده ! در اوج نعشگی احساس خوبی نسبت به او پیدا میکنم ! از فکر رفتن به منزل و عریان کردنش خارج میشوم ٬ گویی نیمه ی گمشده ام را پیدا کرده ام ٬ دوباره و سه باره اسمش را میپرسم و باز هر بار که میگوید نامش را فراموش میکنم !
متوجه وضع نامتعادلم میشود ٬ نمی خواهد ازین رویای شیرین بیرون بروم ! گونه ام را میبوسد و در گوشم میگوید "دوستت دارم"
احساس میکنم کاملا در بغلم جای گرفته است ٬ گرمایش را حس میکنم ٬ و طعم لبانش را ...
به خود می آیم ... او نیست ٬ کیف پولم ٬ گوشی موبایلم و کیف دستیم نیز نیست !
اطراف را نگاه میکنم ٬ در جایی دور افتاده ام ٬ در یک اتوبان نیمه ساز که بسیار خلوت است ٬ هیچ به یاد نمی آورم که چگونه به اینجا آمده ام ٬ که او کی رفت ٬ که وسائلم کجاست ...
به خود می نگرم ٬ دکمه های شلوارم باز است !
پ.ن : این داستان را در تاریخ ١٩ مهر ٨٧ نگاشته ام !
قرص ها را میخورم ٬ قرص اول ٬ دوم ٬ سوم ٬ چهارم ...۱۰ تا کپسول سبز رنگ !
بر رویش "فرت و فرت" آب می نوشم ! رنگ رخسارم کمی پریده است...
سیگار آتش میکنم ٬ کمی "گر" میگیرم ٬ زبانم سفید میشود ٬ بدنم خارش میگیرد ٬ سست میشوم !
باز هم یک جرعه آب می نوشم ٬ احساس عجیبی دارم ٬ تو گویی پاهایم با ۳۰ سانت اختلاف با آسفالت در حال حرکت است...
به خانه میرسم ٬ کمی خودم را میخارانم ٬ باقی مانده آب بطری را لاجرعه سر میکشم ٬ احساس تلخی میکنم ...
روبروی آینه ام ٬ خودم را میبینم و چشمانم لولو میخورد ٬ از خود و اطرافیان می پرسم : دارد زلزله می آید ؟ پوزخندی جواب میگیرم ٬ گمان میکنند دیوانه شده ام ٬ اما باور کن باز چشمانم میلغزد...
دستی به ریشهایم میکشم ٬ بلند شده اند و موهای ژولیده ام... به تخت خواب میروم ٬ درون مغزم آهنگی در حال اجراست ٬ تو گویی گروه مورد علاقه ام بهترین آهنگشان را زنده و فقط برای من در سالن مغزم اجرا میکنند...
گوشه هایی از فیلمی که امروز دیده ام چندین بار از جلو چشمانم میگذرد ٬ گاهی کند و گاهی بسیار تند... و من با خود می اندیشم که چه موجود مجهزی هستم که هم سالن موسیقی و هم سالن سینما را با هم و در کنار هم در وجودم دارم... فقط غبطه میخورم کاش شهربازی هم داشتم !
خسته ام اما خوابم نمیبرد ٬ همچنان فیلم می بینم و به آهنگ مورد علا قه ام گوش میدهم ٬ ساعت را مینگرم... ۶:۴۰ دقیقه ی صبح !
پ.ن :این داستان را در تاریخ 15 مهر 87 نگاشته ام !
هر روز , همین موقع منتظرش بود , " ژوزف " همیشه , هر روز , همین ساعت , همین دقیقه در راه بازگشت از کارخانه به منزل از جلو پنجره ی منزل " آماندا " می گذشت و با یک سوت آماندا را به پشت پنجره ی اتاقش می کشاند , چشمان هر دو در هم گره می خورد و بعد چند ثانیه ...
این تمام ملاقات هر روزه شان بود , هیچ کدام نمی دانستند چرا هرگز پا پیش نمی گذارند و حرف دل را به طرف مقابل نمی گویند ...؟ ژوزف چند باری سعی کرد اما هر بار ترسید , پایش لغزید : " اگر مرا دوست نداشته باشد چه ؟ " , " اگر نامزد داشته باشد چه ؟ " , " اگر شکست بخورم چه ؟ " , ...
و تمام این ترس ها و اگر ها و چه و چه و چه , دلیلی بود برای آزار و اذیت هر دویشان ... در این بین , آماندا بیشتر زجر می کشید , آخر او همیشه منتظر بود , منتظر بود تا غروب شود و ژوزف را برای لحظه ای ببیند , منتظر بود تا ژوزف جلو بیاید و حرف دل بگوید ... چه او خود نیز راز سر به مهری بر دل داشت و او نیز می ترسید : " نکند زن داشته باشد ؟ " , " نکند تمام اینها شیطنت های پسرانه ای بیش نباشد ؟ " و ...
... آنروز نیز آماندا منتظر بود , این بار دیگر منتظر سوت ژوزف نماند , آخر آنروز دوشنبه بود و بعد از دو روز تعطیلی دلش زیادی برای ژوزف تنگ شده بود , بلند شد , موهایش را از دو طرف با روبانی صورتی بست و به پشت پنجره رفت و انتظار کشید ...
کم کم هوا تاریک شد , اما خبری از ژوزف نبود , باز هم انتظار کشید , این کار را خوب بلد بود , در گذر عابران از جلو پنجره هر کس را می دید به یاد ژوزف می افتاد , اما هر چه منتظر ماند و ماند و ماند خبری از ژوزف نشد , هوا دیگر تاریک تاریک شده بود , نگران بود و کمی استرس داشت , دیگر از آمدن ژوزف کاملا" نا امید شده بود , آماندا بغض کرد , سرش را میان دو پایش کرد و در خود فرو رفت و همانطور خوابش برد ...
صبح در حالی که جلو پنجره در خودش لولیده بود بیدار شد , پرده را کنار زد و نگاهی به بیرون انداخت , بی قرار بود , نمی توانست باز منتظر بماند , زنبیلش را برداشت , شالش را بر روی شانه هایش انداخت و از خانه بیرون زد , در کوچه و خیابان دنبال یک صورت آشنا و مهربان می گشت , دنبال " ژوزف " ... خسته بود و بسیار بی حوصله , بی هدف قدم میزد ... آتش عشق ژوزف را در دل احساس میکرد , می سوخت و نمی توانست دم بر بیاورد ...
صدای ناقوس کلیسای متروک را از دور شنید , احساس کرد می تواند آنجا با کمی درد و دل و راز و نیاز سبک شود ,به آن سمت رفت ... از دور می توانست شلوغی کلیسا و محوطه ی اطرافش را ببیند , جلو رفت , داخل کلیسا مراسمی در حال انجام بود , ناگاه بی اختار پاهایش سست شد و جلو پله های چوبی منتهی به کلیسا به زمین خورد ...
چشمانش سیاه شد , صداهای مرموزی میشنید , پاهایش سست و بی توان شد و کم کم به تمام بدنش سرایت کرد , تو گویی در حال جان دادن بود , یک آن همه جا بطور وصف ناشدنی روشن شد و بعد ...
خودش را در محیطی بسیار زیبا یافت , در کنار یک آبشار , با درختانی سر به فلک کشیده و گلهای خوش عطر و زیبا , با آسمانی آبی رنگ و رنگین کمانی که زیبایی آنجا را دو چندان کرده بود , سر چرخاند تا همه جا را ببیند , به ناگاه در بین درختان ژوزف را دید که به سمتش می آید , از خوشحالی اشک ریخت , ژوزف آمد دستش را گرفت و گونه اش را بوسید ...
چشمانش را به سختی باز کرد , اطرافش شلوغ بود , همه برای کمک آمده بودند , در دهانش مزه خاک و چمن را حس کرد , توان دست و پاهایش برگشت , چشمانش سو گرفت , به زحمت و با کمک دیگران خود را بلند کرد , جمعیت را کنار زد و وارد کلیسا شد ...
ژوزف را دید , آن ته , منتظرش بود ... در یک قاب عکس با ربانی مشکی , چند شاخه گل و یک جمله ی تسلیت !!
پ.ن : این داستان را در تاریخ ٢٣ آبان ٨٧ نگاشته ام !